آتش در نيستان
آتش در نيستان

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
شعر از مجذوب عليشاه ، عارف وصوفي قرن يازده وبرداشت از شما
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 11:16 توسط سید جمال الدین موسوی
|